تبلیغات



فریاد یک سکوت. فریاد زیر آب - مطالب آذر 1396

فریاد یک سکوت. فریاد زیر آب

هر شب میان مقبره ها قدم میزنم ،شاید هوای زیستنم را عوض کنم شد،شد.نشد زیسگاهمو عوض کنم

گفتی: شتاب رفتن من از برای توست

گفتی: شتاب رفتن من از برای توست

آهسته تر برو که دلم زیر پای توست

با قهر میگریزی و گویا که غافلی

سرگشته سایه ای همه جا در قفای توست

سر در هوای مهر تو رفت و هنوز هم

در این سری که از کف ما شد هوای توست

خوش میروی بخشم و به ما رو نمیکنی

این دیده از قفا به امید وفای توست

ایدل، نگفتمت مرو از راه عاشقی؟

رفتی؟ بسوز کاینهمه آتشش سزای توست

مارا مگو حکایت شادی که تا به حشر

ماییم و سینه ای که در آن ماجرای توست

بیگانه ام ز عالم و بیگانه ای ز ما

بیچاره آنکسی که دلش آشنای توست

بگذشت و گفت: این به قفس اوفتاده کیست؟

گفتم که: این پرنده ی محزون "همای" توست



هما گرامی


+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت 10:01 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


آنچه نوشته ام به تو مربوط می شود

آنچه نوشته ام به تو مربوط می شود ، گله ها یی که نمی توانستم به تو ابراز کنم ، دل پریم را در نوشته هایم خالی کرده ام . در زاد و بومی که به سر می برم محکوم و مردود و خرد شده ام . هرچند ناگزیر بودم که به جای دیگر بگریزم ، اما کوشش بیهوده بود ، زیرا به جز چند مورد استثنایی چنین اقدامی از دستم بر نمی آمد .
من مثل بچه ها مال اندیش نبودم ، پا به سن هم که گذاشتم با بازی های کودکانه وقتم را می گذرانیدم و فکر خطر را به بازی می گرفتم . با وجودی که قلبم گواهی خطر های حقیقی را می داد گوشم به این چیزها بدهکار نبود . نه تنها به علت وضع اجتماعی ، بلکه به فراخور سرشت خودم است که من آدم تودار ، کم حرف ، کم معاشرت و ناکام بار آمده ام . نمی توانم این را از بدبختی خودم بدانم ، زیرا پرتوی از مقصد خودم است .
آخرین امید و آرزویم ناپدید شد ، در اینجا به سختی خواهم مرد ، کاوش هایم به کجا انجامید؟ کوشش های کودکانه ای بود . همه چیز وهم است ، نزدیکترین حقیقت آن است که سرت را به دیوار زندانی بفشاری که در و پنجره ندارد . هیچ کس ، هیچ گاه ، مختصات مرا کسی نمی دانست . آشکار است که هیچ کس ، نه روی زمین ، نه بالا ، هیچ کس به فکر من نیست . من از این بی اعتنایی می میرم . خودم خواسته بودم که اینطور فراموش بشوم . من از سنگم ، بدون کوچکترین روزنه برای شک و یقین ، برای مهر و کینه ، برای دلاوری یا دلهره ، به طور کلی و جزیی من سنگ گور خودم هستم . تنها مانند نوشته ی روی سنگ ، امید مبهمی زنده است . پر از امید است ، امید بسیاری وجود دارد ، گیرم برای ما نیست ، بی شک همیشه خطایی وجود دارد .
من سرآغاز یا سرانجامم . من درست بغل خودم می خوابم و با خواب هایی که می بینم در کشمکشم . بیشتر اوقات باید تنها باشم ، آنچه کامیابی به دست آورده ام از دولت سر تنهایی است . شما همه با من بیگانه هستید . باید به سوی سردی و تنهایی و تهی در فضای یخ زده ی دنیای خودم پیشروی کنم . من دیوانه وار پل ها را از هر سو ویران خواهم کرد . همه را دشمن خودم می کنم و با کسی گفتگو نخواهم کرد . من امیدی به پیروزی ندارم و از کشمکش بیزارم ، آن را دوست ندارم ، فقط تنها کاری است که از دستم بر می آید .




فرانتس کافکا



+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت 09:50 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

 

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را

بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

 

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت

خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

 

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

 

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

 

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم

رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

 

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت



 

افشین یداللهی

 



+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 09:11 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()