تبلیغات



فریاد یک سکوت. فریاد زیر آب - مطالب مرداد 1393

فریاد یک سکوت. فریاد زیر آب

هر شب میان مقبره ها قدم میزنم ،شاید هوای زیستنم را عوض کنم شد،شد.نشد زیسگاهمو عوض کنم

و ناگهان چقدر زود دیر می‌شود

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان
        چقدر زود
                    دیر می‌شود!



قیصر امین ‌پور


پ.ن :

            من با تو ام ای رفیق ! با تو
           همراه تو پیش می نهم گام
           در شادی تو شریک هستم
           بر جام می تو می زنم جام      (سیمین بهبهانی ، روحش شاد و یادش گرامی...)




+ نوشته شده در جمعه 31 مرداد 1393 ساعت 04:38 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و

من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم

تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟

یا در این قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟

شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من

در پس پرده ایمان بــــه تــــو کافـــر باشـم

دردم این است که باید پس از این قسمت ها

سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم



غلامرضا طریقی

پ .ن : مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب

          در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست



+ نوشته شده در جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:10 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


خدا با ماست

من این روز ها یه حال دیگه ای دارم همیشه هیچ وقت اینطور نبودم 

همیشه نیمه خالی رو می دیدم به فکر نیمه های پر نبودم 

همیشه فکر می کردم زمین پسته خدا رو سویه قبله میشه پیدا کرد 

همین دیروز سمت این حوالی بود یکی در زد خدا رفتو درو وا کرد 

من این روزا یه حال دیگه ایی دارم جهان من لباس تازه می پوشه 

منو تو دیگه تنها نیستیم چونکه خدا با ما نشسته چای می نوشه 

ملخ افتاده توی خرمن گندم منم مثل همه از کار بی کارم 

به جای داس شونه تویه دستامه فقط به فکر گندم زار موهاتم 

اگه بارون به شیشه مشت می کوبه بیا اینجا بشین کنار این کرسی 

خدا با دست من دستاتو میگیره تو از چشم خدا حالم رو می پرسی 

نه اینکه بی خیال مزرعه باشم دیگه باد پاییزی نمی ترسم 

نگو این آسیاب از پایه ویرون شد خدا با ماست از چیزی نمی ترسم



+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مرداد 1393 ساعت 01:21 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()