فریاد یک سکوت. فریاد زیر آب

فریاد یک سکوت. فریاد زیر آب

هر شب میان مقبره ها قدم میزنم ،شاید هوای زیستنم را عوض کنم شد،شد.نشد زیسگاهمو عوض کنم

عصر

حالا عصراست و از بتونه كردن روزها به خانه می آیم 
و بودنت بوته ای است 
كه به زندگی سنجاقك اضافه می شود 
تا مرگ روی زندگی ناچیز شب پره نیفتاده 
بیا 
تا كنار این همه گیاه وزمین و آدم 
تنها نمانم
این جا 
اگرچه انتظار را با آهی كه پشت پنجره هاست 
می كشیم و تمام می شویم 
بیا 
مثل آسمانی كه یك عمر روی بام ایستاده 
آخرین حرفم 
نشستن كنار توست.  







گراناز


+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر 1391 ساعت 12:08 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم

 
  شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم
    به جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم

    نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزم
    خمار و سست ولی سخت بی قرار تو بودم

    همه به کاری و من دست شسته از همه کاری
    همه به فکر و خیال تو و به کار تو بودم

    خزان عشق نبینی که من به هر دمی ای گل
    در آرزوی شکوفائی و بهار تو بودم

    اگر که دل بگشاید زبان به دعوی یاری
    تو یار من که نبودی منم که یار تو بودم

    چو لاله بود چراغم به جستجوی تو در دست
    ولی به باغ تو دور از تو داغدار تو بودم

    به کوی عشق تو راضی شدم به نقش گدائی
    اگر چه شهره به هر شهر و شهریار تو بودم


پ.پ :
رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی
حسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی


+ نوشته شده در شنبه 29 شهریور 1399 ساعت 05:12 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


رفته.هنوز هم نفسم جا نیامده ست

رفته.هنوز هم نفسم جا نیامده ست

عشق کنار وصل به ماها نیامده ست

معشوق آنچنان که تویی دیده روزگار

عاشق چو من هنوز به دنیا نیامده ست

صد بار وعده کرد که فردا ببینمش 

صد سال پیر گشتم و فردا نیامده ست

یک عمر زخم بر جگرم بود و سوختم 

یکبار هم برای تماشا نیامده ست

ای مرگ جام زهر بیاور که خسته ایم

امشب طبیب ما به مداوا نیامده ست

دلخوش به آنم از سر خاکم گذر کند

گیرم برای فاتحه ی ما نیامده ست


حامد عسکری

کتاب : عقاید یک دلقک دانلود



+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر 1398 ساعت 01:56 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


چیزی نمانده است

چیزی نمانده است

تنها چند برگ دیگر

مانده بر شاخه‌هایم

این بار که بِوَزی

دیگر برگی نمی‌ماند بر این تنِ خسته

و من آرام خواهم شد

مثل همین درخت پاییزی

وقتی تمام برگ‌هایش را

باد برده باشد

نجوا رستگار

پ.ن : حال و روزمان شبیه مجمع الجزایر گولاگ شده . . .

       پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونید دانلود



+ نوشته شده در جمعه 15 آذر 1398 ساعت 12:55 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری‌ست

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است

جای گلایه نیست! که این رسم دلبری است

هر کس گذشت از نظرت، در دلت نشست

تنها گناه آینه ها زودباوری است

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است

سهم برابر همگان، نا برابری است

دشنام یا دعای تو در حق من یکی است

ای آفتاب، هر چه کنی ذره پروری است!

ساحل جواب سرزنش موج را نداد

گاهی فقط سکوت، سزای سبکسری ست

 

فاضل نظری 



+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت 10:41 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


ناله های زار

به اختیار گرو برد چشم یار از من

که دور از او ببرد گریه اختیار از من

به روز حشر اگر اختیار با ما بود

بهشت و هر چه در او از شما و یار از من

سیه تر از سر زلف تو روزگار من است

دگر چه خواهد از این بیش روزگار از من

به تلخکامی از آن دلخوشم که می ماند

بسی فسانه شیرین به یادگار از من

در انتظار تو بنشستم و سرآمد عمر

دگر چه داری از این بیش انتظار از من

به اختیار نمی باختم به خالش دل

که برده بود حریف اول اختیار از من

گذشت کار من و یار شهریارا لیک

در این میان غزلی ماند شاهکار از من


شهریار



+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور 1398 ساعت 12:26 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


مرا هزار امید است و هر هزار تویی!

مرا هزار امید است و هر هزار تویی!


شروع شادی و پایان انتظار تویی


بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت


چه بود غیر خزان ها اگر بهار تویی


دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند


در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی


شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است


ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی


جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند


چه باک زان همه دشمن چو دوست دار تویی


دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ است


مرا هزار امید است و هر هزار تویی



سیمین بهبهانی


پ.ن :

 دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من


گر از قفس گریزم، کجا روم  کجا  من؟

کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم


که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من


+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد 1398 ساعت 10:49 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست 

گر سر کنم حکایت هجران غریب نیست 

 

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش 

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

 

گم گشته دیار محبت کجا رود 

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست 

 

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد 

ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست 

 

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست 

این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست 

 

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت 

وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست 

 

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام 

کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست 


هوشنگ ابتهاج



+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد 1398 ساعت 06:25 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


برآن بودم که از آهن کنم دل

تو را رسمست اول دلربایی

نخستین مهر و آخر بی‌ وفایی

در اول می‌نمایی دانهٔ خال

در آخر دام گیسو می گشایی

چو کوته می‌نمودی زلف گفتم

یقین کوته شود شام جدایی

ندانستم کمند طالع من

ز بام وصل یابد نارسایی

برآن بودم که از آهن کنم دل

ندانستم که تو آهن‌ربایی

من آن روز از خرد بیگانه گشتم

که با عشق توکردم آشنایی

نپندارم که باشد تا دم مرگ

گرفتار محبت را رهایی

مرا شاهی چنان لذت نبخشد

که اندر کوی مه رویان گدایی

سحر جانم برآمد بی‌تو از لب

گمان بردم تویی از در درآیی

چو دیدم جان محزون بود گفتم

برو دانم که بی‌جانان نپایی




+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد 1398 ساعت 06:43 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()