فریاد یک سکوت. فریاد زیر آب

فریاد یک سکوت. فریاد زیر آب

هر شب میان مقبره ها قدم میزنم ،شاید هوای زیستنم را عوض کنم شد،شد.نشد زیسگاهمو عوض کنم

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری‌ست

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است

جای گلایه نیست! که این رسم دلبری است

هر کس گذشت از نظرت، در دلت نشست

تنها گناه آینه ها زودباوری است

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است

سهم برابر همگان، نا برابری است

دشنام یا دعای تو در حق من یکی است

ای آفتاب، هر چه کنی ذره پروری است!

ساحل جواب سرزنش موج را نداد

گاهی فقط سکوت، سزای سبکسری ست

 

فاضل نظری 



+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت 10:41 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


ناله های زار

به اختیار گرو برد چشم یار از من

که دور از او ببرد گریه اختیار از من

به روز حشر اگر اختیار با ما بود

بهشت و هر چه در او از شما و یار از من

سیه تر از سر زلف تو روزگار من است

دگر چه خواهد از این بیش روزگار از من

به تلخکامی از آن دلخوشم که می ماند

بسی فسانه شیرین به یادگار از من

در انتظار تو بنشستم و سرآمد عمر

دگر چه داری از این بیش انتظار از من

به اختیار نمی باختم به خالش دل

که برده بود حریف اول اختیار از من

گذشت کار من و یار شهریارا لیک

در این میان غزلی ماند شاهکار از من


شهریار



+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور 1398 ساعت 12:26 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


مرا هزار امید است و هر هزار تویی!

مرا هزار امید است و هر هزار تویی!


شروع شادی و پایان انتظار تویی


بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت


چه بود غیر خزان ها اگر بهار تویی


دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند


در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی


شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است


ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی


جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند


چه باک زان همه دشمن چو دوست دار تویی


دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ است


مرا هزار امید است و هر هزار تویی



سیمین بهبهانی


پ.ن :

 دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من


گر از قفس گریزم، کجا روم  کجا  من؟

کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم


که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من


+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد 1398 ساعت 10:49 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست 

گر سر کنم حکایت هجران غریب نیست 

 

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش 

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

 

گم گشته دیار محبت کجا رود 

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست 

 

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد 

ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست 

 

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست 

این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست 

 

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت 

وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست 

 

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام 

کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست 


هوشنگ ابتهاج



+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد 1398 ساعت 06:25 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


برآن بودم که از آهن کنم دل

تو را رسمست اول دلربایی

نخستین مهر و آخر بی‌ وفایی

در اول می‌نمایی دانهٔ خال

در آخر دام گیسو می گشایی

چو کوته می‌نمودی زلف گفتم

یقین کوته شود شام جدایی

ندانستم کمند طالع من

ز بام وصل یابد نارسایی

برآن بودم که از آهن کنم دل

ندانستم که تو آهن‌ربایی

من آن روز از خرد بیگانه گشتم

که با عشق توکردم آشنایی

نپندارم که باشد تا دم مرگ

گرفتار محبت را رهایی

مرا شاهی چنان لذت نبخشد

که اندر کوی مه رویان گدایی

سحر جانم برآمد بی‌تو از لب

گمان بردم تویی از در درآیی

چو دیدم جان محزون بود گفتم

برو دانم که بی‌جانان نپایی




+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد 1398 ساعت 06:43 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش روشن که به جان من و توست


پ . ن : آرزومـنــد را غـــم ِ جـان نیســت
           آه ، اگــر آرزو به بـاد رود




هوشنگ ابتهاج




+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر 1398 ساعت 12:21 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده

تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده

مرا صدها برابر غصه و ماتم بغل کرده 

چه ذوقی می کند انگشترم هربار میبیند

عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده

چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را

که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده

لبت را می مکی با شیطنت انگار درباران

تمشکی سرخ را نمناکی شبنم بغل کرده

دلیل چاک پشت پیرهن شاید همین باشد:

زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده


حامد عسگری


+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر 1398 ساعت 08:15 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


در من كسی ست

در من كسی ست

كه بی وفاترین پنهان جهانست

هوایش به سرم كه می زند

كفش هایم بی تاب رفتنند

دستانم بی قرار فشردن

و آهی سرد بر مدار اشكهام

هوا  هوا ی اوست

هوای رفتن.



میتراكاشفی



+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت 01:36 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()