تبلیغات



فریاد یک سکوت. فریاد زیر آب

فریاد یک سکوت. فریاد زیر آب

هر شب میان مقبره ها قدم میزنم ،شاید هوای زیستنم را عوض کنم شد،شد.نشد زیسگاهمو عوض کنم

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست
غم این دل مگر یکی و دو تاست؟

به هم‌ام ریخته‌ست گیسویی
به هم‌ام ریخته‌ست مدّت‌هاست

هم به‌هم ریخت‌ست هم موزون
اختیارات شاعری خداست

در کش و قوس بوسه و پرهیز
کارمان کار ساحل و دریاست

نیست مستور آن که بدمست است
چشم تو این میانه استثناست*

خاطرت جمع من پریشانم
من حواسم هنوز پرت هواست

از پریشانی‌اش پشیمان نیست
دل شیدای ما از آن دل‌هاست!

هر کجا می‌روی دلم با توست
هر کجا می‌روم غمت آن جاست

عشق سوغات باغ‌های بهشت
عشق میراث آدم و حوّاست

محمد مهدی سیار


+ نوشته شده در جمعه 13 مهر 1397 ساعت 10:50 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


سرد بودن با مرا، دیوار یادت داده‌است

سرد بودن با مرا، دیوار یادت داده‌است
نارفیق بی‌مروّت، کار یادت داده‌است

توبه‌ات از روزهایم عشقبازی را گرفت
آه از آن زاهد که استغفار یادت داده‌است

دوستت دارم ولی با دوستانت دشمنی
گردش دنیا فقط آزار یادت داده‌است

عطر موهایت قرار از شهر می گیرد بگو
دل ربودن را کدام عطار یادت داده‌است؟

عهد با من بستی و از یاد بردی، روزگار
از وفاداری همین مقدار یادت داده‌است ...


سجاد سامانی
+ به یاد روزهایی که گذشت . . .


+ نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 ساعت 01:33 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


ننوشیده از جام چشم تو مستم

ننوشیده از جام چشم تو مستم
خمار است میخانه ی من، چه کردی؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم
تو با حسرتِ شانه ی من چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده با خانه ی من چه کردی؟
جهان من از گریه ات خیسِ باران
تو با سَقف کاشانه ی من چه کردی؟
تو با قلب ویرانه ی من چه کردی
ببین عشق دیوانه ی من چه کردی
در ابریشم عادت آسوده بودم
تو با بالِ پروانه ی من چه کردی
ننوشیده از جام چشم تو مستم
خمار است میخانه ی من، چه کردی؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم
تو با حسرتِ شانه ی من چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده با خانه ی من چه کردی؟
جهان من از گریه ات خیسِ باران
تو با سَقف کاشانه ی من چه کردی؟


افشین یداللهی

پ . ن : 
در من کوچه ای ست که با تو در آن نگشته ام …
سفری ست که با تو هنوز نرفته ام…
و عاشقانه هایی که با تو هنوز نگفته ام…



+ نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند 1396 ساعت 09:14 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


گفتی: شتاب رفتن من از برای توست

گفتی: شتاب رفتن من از برای توست

آهسته تر برو که دلم زیر پای توست

با قهر میگریزی و گویا که غافلی

سرگشته سایه ای همه جا در قفای توست

سر در هوای مهر تو رفت و هنوز هم

در این سری که از کف ما شد هوای توست

خوش میروی بخشم و به ما رو نمیکنی

این دیده از قفا به امید وفای توست

ایدل، نگفتمت مرو از راه عاشقی؟

رفتی؟ بسوز کاینهمه آتشش سزای توست

مارا مگو حکایت شادی که تا به حشر

ماییم و سینه ای که در آن ماجرای توست

بیگانه ام ز عالم و بیگانه ای ز ما

بیچاره آنکسی که دلش آشنای توست

بگذشت و گفت: این به قفس اوفتاده کیست؟

گفتم که: این پرنده ی محزون "همای" توست



هما گرامی


+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت 10:01 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


آنچه نوشته ام به تو مربوط می شود

آنچه نوشته ام به تو مربوط می شود ، گله ها یی که نمی توانستم به تو ابراز کنم ، دل پریم را در نوشته هایم خالی کرده ام . در زاد و بومی که به سر می برم محکوم و مردود و خرد شده ام . هرچند ناگزیر بودم که به جای دیگر بگریزم ، اما کوشش بیهوده بود ، زیرا به جز چند مورد استثنایی چنین اقدامی از دستم بر نمی آمد .
من مثل بچه ها مال اندیش نبودم ، پا به سن هم که گذاشتم با بازی های کودکانه وقتم را می گذرانیدم و فکر خطر را به بازی می گرفتم . با وجودی که قلبم گواهی خطر های حقیقی را می داد گوشم به این چیزها بدهکار نبود . نه تنها به علت وضع اجتماعی ، بلکه به فراخور سرشت خودم است که من آدم تودار ، کم حرف ، کم معاشرت و ناکام بار آمده ام . نمی توانم این را از بدبختی خودم بدانم ، زیرا پرتوی از مقصد خودم است .
آخرین امید و آرزویم ناپدید شد ، در اینجا به سختی خواهم مرد ، کاوش هایم به کجا انجامید؟ کوشش های کودکانه ای بود . همه چیز وهم است ، نزدیکترین حقیقت آن است که سرت را به دیوار زندانی بفشاری که در و پنجره ندارد . هیچ کس ، هیچ گاه ، مختصات مرا کسی نمی دانست . آشکار است که هیچ کس ، نه روی زمین ، نه بالا ، هیچ کس به فکر من نیست . من از این بی اعتنایی می میرم . خودم خواسته بودم که اینطور فراموش بشوم . من از سنگم ، بدون کوچکترین روزنه برای شک و یقین ، برای مهر و کینه ، برای دلاوری یا دلهره ، به طور کلی و جزیی من سنگ گور خودم هستم . تنها مانند نوشته ی روی سنگ ، امید مبهمی زنده است . پر از امید است ، امید بسیاری وجود دارد ، گیرم برای ما نیست ، بی شک همیشه خطایی وجود دارد .
من سرآغاز یا سرانجامم . من درست بغل خودم می خوابم و با خواب هایی که می بینم در کشمکشم . بیشتر اوقات باید تنها باشم ، آنچه کامیابی به دست آورده ام از دولت سر تنهایی است . شما همه با من بیگانه هستید . باید به سوی سردی و تنهایی و تهی در فضای یخ زده ی دنیای خودم پیشروی کنم . من دیوانه وار پل ها را از هر سو ویران خواهم کرد . همه را دشمن خودم می کنم و با کسی گفتگو نخواهم کرد . من امیدی به پیروزی ندارم و از کشمکش بیزارم ، آن را دوست ندارم ، فقط تنها کاری است که از دستم بر می آید .




فرانتس کافکا



+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت 09:50 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

 

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را

بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

 

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت

خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

 

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

 

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

 

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم

رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

 

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت



 

افشین یداللهی

 



+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 09:11 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


شب امّا برای من است

شی امّا برای من است،

وقتی فکر می‌کنم این‌وقتِ شب مگر چندنفر بیدارند؟

و از میان آنان‌که بیدارند

مگر چندنفر به تو فکر می‌کنند؟

و از میان آنان‌که که بیدارند و به تو فکر می‌کنند،

مگر چندنفر می‌توانند

صبح فردا شماره‌ات را بگیرند

و این‌شعر را برایت بخوانند؟


 

لیلا کردبچه



+ نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت 1396 ساعت 12:09 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است

هر نگاهی می تواند خلوتم را بشكند
كوزه‌ی تنهایی روحم سفالی تر شده است

آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است

گفت تا كی صبر باید كرد؟ گفتم چاره چیست؟!
دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است

زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن
تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است

ماهی كم طاقتم! یک روز دیگر صبر كن
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

فاضل نظری


+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 ساعت 10:43 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()