تبلیغات



فریاد یک سکوت. فریاد زیر آب

فریاد یک سکوت. فریاد زیر آب

هر شب میان مقبره ها قدم میزنم ،شاید هوای زیستنم را عوض کنم شد،شد.نشد زیسگاهمو عوض کنم

وقتی نگاه من به تو افتاد...




باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا...
جوی و دو جفت چکمه و گل بود و ما دو تا...

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفته های "هگل" بود و ما دو تا...

روز قرار اول و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل و ما دو تا...

افتاد روی میز ورقهای سرنوشت
فنجان و فال و بی بی و دل بود و ما دو تا...

کم کم زمانه داشت به هم می رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کل بود و ما دو تا...

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چقدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می پریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا...




نجمه زارع


+ نوشته شده در سه شنبه 28 دی 1395 ساعت 01:57 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


گاه اولور اینجدور فلک

گاه اولور اینجدور فلک یوخدان نه دمک بیر چیمدیک اورک …

اومود آخدارور

گاه اولور بیر زمان اولور ،گوزلرون دولور یاپراقون سولور ،

توان قورتارور وئرمه اومودو بو الدن الاه دیی ایشلری دوزلدن ایستدسه زر بیتر خزردن

گه له جئک سنین دی سنین گوندوزدو گئجنین سونو یادنان چخارتما بونو

قایتارار زمان بورجونو قایتارار زمان بورجونوه ...





+ نوشته شده در جمعه 19 آذر 1395 ساعت 11:03 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


هر چند امیدی به وصال تو ندارم

هر چند امیدی به وصال تو ندارم

یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم

ای چشمه ی روشن منم آن سایه که نقشی

در آینه ی چشمِ زلال تو ندارم

می دانی و می پرسیَم ای چشمِ سخنگوی

جز عشق جوابی به سوال تو ندارم

ای قمری هم نغمه درین باغ پناهی

جز سایه یِ مهرِ پر و بال تو ندارم

 از خویش گریزانم و سویِ تو شتابان

با این همه راهی به وصال تو ندارم


شفیعی کدکنی



+ نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور 1395 ساعت 11:07 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


تو به دادم برس ای عشق...

هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست

هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!

عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!

دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست

نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد

شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست

تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست

کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر،

بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست

تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق

چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست



فریدون مشیری


+ نوشته شده در شنبه 6 شهریور 1395 ساعت 05:20 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


ماه و ماهی

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
 
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..
 ه
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!
 
ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..
 
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..



علیرضا بدیع

پ.ن: یادت پنجره ای ست که رو به آسمان باز است
 تقدیم به تو که همیشه هستی...


+ نوشته شده در یکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت 03:11 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


آبی خاکستری سیاه

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .




حمید مصدق


پ.ب : در صورت امکان ، بعد از نقد و بررسی ادرس و نام خود را وارد کنید ....




+ نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 06:32 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


بیمار بودی مثل من؟

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟

یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیــدی؟

نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟

از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟

در پـشـت دیـوار ِحیاطی شعـر خوانـدی؟

دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک

خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟

بیـمار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟




کاظم بهمنی


پ.ن : ای دل! اگر فراق او آتش اشتیاق او
        در تو اثر نمی کند  تو  نه دلی ؛که آهنی...


+ نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 06:21 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد...

هرچه آیینه به توصیف تو جان كند نشد 
آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد

گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم
به پریشانى گیسوى تو سوگند نشد

خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند 
تا فراموش شود یاد تو هرچند نشد

من دهان باز نكردم كه نرنجی از من
مثل زخمى كه لبش باز به لبخند نشد

دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلكه چون برده مرا هم بفروشند نشد


فاضل نظری



+ نوشته شده در شنبه 1 خرداد 1395 ساعت 06:33 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()