تبلیغات



فریاد یک سکوت. فریاد زیر آب

فریاد یک سکوت. فریاد زیر آب

هر شب میان مقبره ها قدم میزنم ،شاید هوای زیستنم را عوض کنم شد،شد.نشد زیسگاهمو عوض کنم

ماه و ماهی

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
 
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..
 ه
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!
 
ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..
 
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..



علیرضا بدیع

پ.ن: یادت پنجره ای ست که رو به آسمان باز است
 تقدیم به تو که همیشه هستی...


+ نوشته شده در یکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت 04:11 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


آبی خاکستری سیاه

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .




حمید مصدق


پ.ب : در صورت امکان ، بعد از نقد و بررسی ادرس و نام خود را وارد کنید ....




+ نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 07:32 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


بیمار بودی مثل من؟

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟

یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیــدی؟

نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟

از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟

در پـشـت دیـوار ِحیاطی شعـر خوانـدی؟

دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک

خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟

بیـمار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟




کاظم بهمنی


پ.ن : ای دل! اگر فراق او آتش اشتیاق او
        در تو اثر نمی کند  تو  نه دلی ؛که آهنی...


+ نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 07:21 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد...

هرچه آیینه به توصیف تو جان كند نشد 
آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد

گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم
به پریشانى گیسوى تو سوگند نشد

خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند 
تا فراموش شود یاد تو هرچند نشد

من دهان باز نكردم كه نرنجی از من
مثل زخمى كه لبش باز به لبخند نشد

دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلكه چون برده مرا هم بفروشند نشد


فاضل نظری



+ نوشته شده در شنبه 1 خرداد 1395 ساعت 07:33 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند

دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند
دیوانـه ها از حال هــم امّا خبر دارند
 
آیینه بانـــو! تجربه این را نشان داده:
وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند
 
تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است
اصلاً تمــام قرص ها جز تــــو ضـــــرر دارند
 
آرامش آغوش تو از چشم من انداخت
امنیتی کــــه بیمه های معتبـــر دارند
 
«مردی» به این که عشق ده زن بوده باشی نیست
مردان ِ قدرتمند ، تنهــــا «یک نفـــــر» دارند!
 
ترجیــــح دادم لحـــن پُرسوزم بفهمـــاند
کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند!
 
بهتــر! فرشته نیستم ، انسانِ بـــی بالــــــم
چــون ساده ترکت می کنند آنان کـه پَر دارند
 
می خواهمت دیوانه جان! می خواهمت، ای کاش

نادوستانم از سر ِ تـــو دست بردارند...



امید صباغ نو


+ نوشته شده در جمعه 22 خرداد 1394 ساعت 02:34 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


من زنده بودم اما انگار مرده بودم

به اخمت خستگی در می رود ،لبخند لازم نیست

کنـــــار سینی چــــای تـــــو اصلا قند لازم نیست

همیشـه دوستت دارم ـ بــــــــه جــــــان مــادرم ـ امــــا

تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست

به لطف طعم لبهای تو شیرین می شود شعرم

غــــزل را با عسل می آورم ،هرچند لازم نیست

مرا دیوانــــه کردی و هنــــــــوز از من طلبکاری

بپوشان بافه های گیسویت را ،بند لازم نیست

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را "

عزیزم ، بس کن ، از این بیشتر ترفند لازم نیست

فدای آن کمانهای به هم پیوسته ات ، هر یک ـ

جـــدا دخل مـــــرا می آورد پیــوند لازم نیست



بهمن صباغ زاده



+ نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد 1394 ساعت 02:39 ق.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


گل یخ

طرح لبخند تو جز پرده ی نقاشی نیست !
جز غزل طرح نگاه تو تن ِکاشی نیست
پشت دروازه ی این شهر کمین کرده غمت
چاره ی کار دلم غیر فروپاشی نیست
سوت و کورم نکن ای دوست چو شبهای دراز

بی تو یک لحظه دلم در پی عیاشی نیست
جگرم زخم اگر خورده میازار مرا
جگر سوخته را تاب نمک پاشی نیست
ُبرده گر دارو ندارم به بهایی ناچیز
آنکه دل می برد از این دل من ناشی نیست
قافیه رفت به سوی غزل چشمانت
جای تو گوشه ی دلواپسی ام باشی !نیست



سید مهدی نژادهاشمی


+ نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394 ساعت 07:14 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()


تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی..



تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی..

اندوه  بزرگی ست  زمانــی  که  نباشی!

آه  از  نفس  پاک  تو  و صبـــح نشابور

از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه  و  یاقـوت  به  آفاق  بپاشی!

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!

هشدار! که آرامش ما را نخراشی..

هرگــز  بـه  تـــو  دستم  نرسد  ماه  بلندم!

اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..




پ.ن: علیرضا بدیع



+ نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 ساعت 01:18 ب.ظ توسط 의 알리 رهگذر |  نظرات()